تحقیق راهکاری برای ماندگاری افسانهی تاریخی پل ورسک
من هزاران طلوع دیده ام اما دلم گرفته است
برای کارگران ، که شبانگاهان گرد
آتش ، غم
غربت به پیمانه نوای نی تقسیم میکردند.
غربت به پیمانه نوای نی تقسیم میکردند.
پیرمرد صاحب قهوه خانه برای هر کدام از کارگران پل از قوطی حلبی روغن ها ، قلکی ساخته بود.
کارگران ولایات دور، خسته از پیکار با کوههای سرسخت البرز با اندوه غربت بر دل، دلتنگ اهل و عیال،دسترنج ماهانه خود را به او می سپردند تا برایشان به امانت نگاه دارد .
اما خبر هر حادثه قلب پیرمرد را می فشرد . باز کارگری جان سپرده است ، باز اهل و عیالی که چشم به راه خواهند ماند و قلکی که هیچگاه باز نخواهد شد

